تبليغاتX
تو فکر یک سقفم...
























تو فکر یک سقفم...

سقفی اندازه ی قلب من و تو واسه لمس تپش دلواپسی

همه

لرزش دست و دل ام

از آن بود

که عشق

پناهی گردد،

پروازی نه

گریزگاهی گردد.

آی عشق آی عشق

چهره ی آبی ات پیدا نیست.

وخنکای مرهمی

بر شعله ی زخمی

نه شور شعله

بر سرمای درون.

آی عشق آی عشق

چهره ی سرخ ات پیدا نیست.

غبار تیره ی تسکینی

بر حضور وهن

و دنج رهایی

بر گریز حضور,

سیاهی

بر آرامش آبی

و سبزه ی برگچه

بر ارغوان

آی عشق آی عشق

رنگ آشنای ات

پیدا نیست.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 20:44 توسط فاطمه|

سلام نازنینا.

این یواشکی نوشتنم برای من دردسری شده ها.همش باید منتظر یه فرصتی باشم که همسری نباشه و بتونم بیامو بنویسم.که البته فرصت نبودن همسری خیلی کم پیش میاد

میخواستم ادامه ی ماجراهای سفرمونو بگم اما الان بیشتر دلم میخواد حرفای آخر سالی بگم واسه همینم خیلی خیلی خلاصه تعریف میکنم.روز دوم سفرمون همش به خواب گذشت.صبح ساعت 10 پاشدیم رفتیم صبحانه بعد اومدیم خوابیدیم تا ظهر.ظهر رفتیم ناهار بعدشم همسری رفت غواصی منم دوباره خوابیدم.چهارشنبه سوری رفتیم کشتی یونانی.یعنی قبلش از مغازه دارا پرسیده بودیم کجا باحال تره همه گفته بودن اونجا.خداییشم که خیلی باحال بود.فکر کن تمام آدمایی که کیش بودن جمع شده بودن اونجا.آتیشای بزرگ؛ِ عالمه آتیش بازی و نورافشانی و سروصدا.خیلی خیلی خوش گذشت.حدودای ساعت 2 بود که همسری دیگه خسته شد و برای همینم برگشتیم هتل.روز بعدشم رفتیم اسکله ای که برای ماهیگیری بود و ماهیگیری آدما رو تماشا کردیم.به نظرم کار جالبی بود.مخصوصا وقتی یه آقایی یه مرکب ماهی گرفت و همه رفتن بالای سرش.میخواستن از ماهیه به عنوان طعمه استفاده کنن واسه همین شروع کردن به در آوردن دل و رودش.صحنه ی بسیار چندش آور باحالی بود....پنج شنبه صبحم که بار وبندیلمونو بستیم و برگشتیم خونمون.


خب حالا حرفای آخر سالی.من امسال یه حس خاصی داشتم.یعنی الانم دارم.برام جالبه این سالی که میخوام تو خونه ی خودم و عشقم شروع کنم.هنوز یه جورایی باورم نمیشه که دیگه تو فکر یه سقف نیستم.رفتم با کلی ذوق و شوق یه عالمه روبان و گل خریدم واسه تزئین سفره ی هفت سینم. منم که وحشتناک بی استعداد و مهم ترش بی علاقه به این کارای هنری.کلی به خودم فشار آوردم تا 6 تا ظرف تزئین کردم.حالا هنوز کامل نچیدم سفره رو.حتما حتما عکسشو میذارم که ببینین.راستی من برای همسری عیدی یه کتاب گرفتم .رمان شوهر آهو خانم.خودم قبلا خوندمش و دوسش داشتم.اولش هم برای همسری نوشتم

هزاران هزار سال کافی نیست

برای بیان آن لحظه ی کوچک ابدیت

که در آغوشم کشیدی

که در آغوشت کشیدم.

حالا نمیدونم همسری چی برام عیدی گرفته.احتمالا پول میده بهم چون میدونه تنها که میره خرید چقد من غر میزنم.آها گفتم خرید یادم افتاد که من امسال برای عید هیچی نخریدم.اولای اسفند که هنوز تو حال و هوای خونه ی نو بودم و اصلا به فکر خرید نبودم.بعدم که دیگه وقت نکردم برم . گفتم کیش میخرم.اما اونجا هم هیچ چیز به دردبخوری ندیدم.این اولین سفری بود که رفتم و هیچی خرید نکردم.یعنی فقط یه شلوار لی خریدم و یه تاپ.دیشبم با همسری رفتم دنبال کفش و مانتو که دیگه هیچی تو مغازه ها نبود.در نتیجه من امسال هیچی نخریدم . احتمالا باید با پالتو و  چکمه هام برم عید دیدنی.چقد هیچی گفتما.

راستی این روزای آخر سالی نمیدونم همسری فکرش به چی مشغوله که حسابی بداخلاق شده. دارم تمام سعیمو برای خانم خوبی بودن و درک کردنش میکنم.گاهی موفقم گاهی ناموفق.دلم میخواد بدونم چی تا این حد فکرشو مشغول کرده....

تو عید فکر میکنم که کم بتونم بیام.به خاطر وجود مبارک همسری و اینکه نمیخوام هیچ جوره بدونه که من اینجا مینویسم.روزای خوبی داشته باشین.

از ته دل از خدا میخوام برای همه روزای خوبی رو رقم بزنه.همه ی دوستای نازنینم تو این سال جدید به همه ی آرزوهای خوبشون برسن.عید قشنگی داشته باشین

عیدتون مبارک نازنینا


نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 17:3 توسط فاطمه|

سلام به دوست جونیای نازنینم.

ماه عسل ما هم تموم شد با کلی خاطره.بخوام کامل تعریف کنم خیلی طولانی میشه برای همینم خلاصه اخبارو میگم براتون.اول از همه اینکه نزدیک بود از پرواز جا بمونیم.صبح وقتی آماده شدیم که بریم لحظه ی آخر همسری خان هوس کردن کتشونو عوض کنن.گیر داده بود این کتی که تو گذاشتی مناسب نیست و میخوام اون یکی کتمو بپوشم.حالا داشت دیرمون میشد و همسری کلی معطل میکرد منم همش حرص میخوردم.هیچی دیگه همسری کتشو عوض کرد و ما از در رفتیم بیرون اما همین که درو بست یادش افتاد وقتی کتشو عوض کرده سوییچ و مدارک و کلید درو جا گذاشته روی تخت.انگار برق 3 فاز بهمون وصل کردن.یهو یادمون افتاد که کلید من خونه ی مامان ایناس.ساعت 7.15 صبح زنگ زدم اونجا همشونو از خواب بیدار کردم به مامان گفتم سریع یه آژانس بگیره و کلید منو بده بیاره.حالا از خونه ی مامن اینا تا خونه ی ما حدود 20 دقیقه راهه.ما هم که حسابی دیرمون شده بود.یهو همسری یاد همسایه بالاییمون افتاد که یه بار گفته بود بلده این درا رو بدون کلید باز کنه.درمون از این مثلا ضدسرقت هاس.رفتیم اون بیچاره رو هم از خواب بیدار کردیم از اون طرفم زنگ زدیم خونه ی مامان اینا که فعلا کلید نفرستن.همسایمون که اومد شروع کرد با کارت ملی من ور رفتن به در.چون پایین در درزگیز زدیم سفت شده بود و باز نمیشد.بعد دوباره زنگ زدم خونمون و بابام گفت خودم الان کلیدو میارم.چند دقیقه بعد با تلاشای همسایه و همسری و البته به لطف کارت ملی من که الان تبدیل به جنازه شده در باز شد.فوری زنگ زدم به بابا و بهش گفتم برگرده.نزدیکای خونمون بود بیچاره.

حالا ساعت شده 8 ما هم 10 پروازمون بود.حداقل هم 2 ساعت و نیم راه داشتیم تا فرودگاه( فهمیدین من کجام؟؟) یعنی نمیدونین با چه استرس باحالی رفتیم.ساعت یه ربع به 10 رسیدیم به پارکینگ فرودگاه که اونم پر بود.دیگه همسری یکم پول داد به یکی از راهنما های پارکینگ و اونم یه ماشین رو درآورد و ما به جاش پارک کردیم.من که خداییش کاملا ناامید شده بودم.گفتم دیگه جا موندیم.فکر کن ساعت 10 پرواز بود ما 10 دقیقه به 10 کارت پرواز گرفتیم.از شانس ما هواپیما دیر نشسته بود و به خاطر همینم تاخیر داشت.ما آخرین نفری بودیم که کارت گرفت.کلی آقاهه خندید به ما که از بس دویده بودیم همین طور نفس نفس میزدیم.

بالاخره سوار شدیم و رسیدیم کیش.حالا اون وقت که با عجله میرفتیم سمت تهران تو ماشین یادمون افتاد شناسنامه هامونو جا گذاشتیم اما گفتیم بیخیال.احتمالا مشکلی پیش نیاد. وقتی رسیدیم هتل پذیرشمون نکردن؛ گفتن شناسنامه ندارین باید برین اماکن تا زن و شوهر بودنتون ثابت شه.من که مرده بودم از خنده اما همسری حسابی عصبانی شده بود. تاکسی گرفتیم رفتیم اداره اماکن که بسته بود.راننده گفت بریم کلانتری اونجا هم نامه میدن.رفتیم کلانتری همه آقایون تو جلسه بودن و گفتن حداقل نیم ساعت باید بشینین. همسری هم کلافه رفت با چند نفر صحبت کرد تا یکی اومد که کارمونو راه بندازه.بردنمون یه اتاقی که روش زده بود امنیت اخلاقی.خیلیییییی باحال بود.به همسری  میگم خوبه حالا که قسمت نشد با دوست پسرم بیام اینجا با شوهرم اومدم.آقاهه به من گفت از اتاق برم بیرون و یه برگه داد به همسری که توش یه سری سوال بود و اونم جواب داد.حالا همسری مهریه ی منو یادش رفته بود.چه شوهری دارم من.از من پرسید آقا پلیسه هم که مثل من شروع کرده بود به خنده.بعد من رفتم تو اتاق و آقاهه از روی برگه ای که همسری نوشته بود از من سوال پرسید.تاریخ ازدواجمونو پرسید.بهش میگم کدوم تاریخا؟عقدمون یا روز محضر رفتنمون یا روز عروسیمون؟میگه فرقی نداره عقد رو بگو.حالا من مث خنگا یادم نمی اومد چه ماهی بود عقد کردیم.فقط میخندیدم.بعدم یه چندتا سوال مسخره که اسم بابام چیه و چندتا خواهر برادر دارم و اینا و چون دید جوابام با همسری یکه گفت اکی نامه میدم بهتون.شما زن و شوهرید.خیلییییییی باحال و مسخره بود کارشون.آها راستی یه تخت خوابم بود تو اون اتاقه.به همسری میگم احتمالا این تخت رو گذاشتن اینجااگه این سوالا جواب نداد از راه دیگه ای زن و شوهر بودن رو امتحان میکنن....

ای واااااااای همسری اومد.روز اولمون این طوری گذشت وبقیه ی روز اتفاق خاصی نیفتاد.بعدا بقیشو تعریف میکنم.الانه که همسری بیاد بالای سرم....

نمیرسم نگاه کنم.اگه غلط ملط  املایی داشت ببخشید

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 21:45 توسط فاطمه|

فردا داریم میریم مثلا ماه عسل.از دبی و ترکیه و مالزی رسیدیم به کیش. همسری خیلی دلش میخواس میرفتیم خارج از کشور اما من به شدت مخالف بودم.بهش میگم وقتی بعد عید 50 تومن چک خونه رو داری لازم نکرده الان این همه پول خرج کنیم واسه سفر.اما قبول نمیکرد.رفته بود آژانس برای دبی بلیط بگیره گفته بودن یه مدته سخت ویزا میدن و اذیت میکنن بهتره برین یه جای دیگه. همسری گفته بود ترکیه گفته بودن الان هوا خوب نیس اونجا.اواخر بهار بهتره. بعد همسری تصمیم قطعی میگیره واسه مالزی که متوجه میشه 5 ماه از تاریخ اعتبار گذرنامه اش باقی مونده و نمیتونه بره.وقتی زنگ زد و گفت کلی بهش خندیدم.آخرم همون حرف من شد و میریم کیش.

به شدت احساس میکنم به یه سفر خوب نیاز دارم.میخوام سعی کنم حسابی بهم خوش بگذره.بیخیال همه ی اتفاقایی که اینجا افتاده ...


نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 18:51 توسط فاطمه|

بعد از این مدت که ننوشتم الان موندم از کجا شروع کنم و از چی بگم.

راستش عروسیمون ماجرای خاصی نداشت.بعد از اون همه اعصاب خردی که خانواده ی همسری درست کردن دیگه دل و دماغ هیچی رو نداشتم.خستگی شدید اون روزا و فکر و خیال شروع یه زندگی تازه باعث شده بود خیلی حساس بشم.به همه چی و همه کس گیر میدادم.یه هفته قبل از عروسی ما هم نامزدی دخترخاله ی همسری بود.اونجا هم خیلی اذیت شدم از رفتارای مامان  و خواهر همسری.داشتم دیوونه میشدم.میدونین بعد از اون دعوا و آشتی که بین همسری و مامانش پیش اومد من کامل متوجه میشدم که مامانش یه جورایی داره ازش باج میگیره.هرکاری دوس داشت میکرد و هرچی میخواس میگفت ، همسری هم اصلا به روی خودش نمی آورد.حتی 3 روز قبل نامزدی به هسری گفت باید ما رو ببری ورامین، همسری هم با اینکه کلی اون روزا کار داشتیم شد راننده شخصی و بردشون.میدونین اون روزا به تنها چیزی که فکر میکردم این بود که تو این دنیای مسخره برنده کسیه که بدی میکنه.من قبلا هم به این موضوع اعتقاد داشتم چون هزاران مرتبه نمونه هاشو دیده بودم.اما خوب اون روزا و با اون اتفاقایی که افتاد بیشتر به این مساله اعتقاد پیدا کردم. مامان همسری هرکاری دلش خواس کرد، تو اون روزای پر استرس به جای اینکه کمکون باشه بیشتر اذیتمون کرد بعدشم، بعد از اون شبی که همسری به من نگفت تا ساعت 2.30 شب چی با هم میگفتن و آشتی کردن، شد همونی که بود.بدون اینکه کسی ذره ای به روی خودش بیاره که این زن چه کرد و چه نکرد و هیچ فرقی نداشت با خانواده ی من که تمام مدت به همسری دلداری میدادن و سعی میکردن همه چی جوری پیش بره که اون آرامش داشته باشه .حتی به همسری نگفتم که تو نامزدی دختر خالش مامانش چه رفتارایی با من کرد چون اگه میگفتم با من دعوا میکرد و بازم مقصر من میشدم و مامانش مثل همیشه خوب و بی تقصیر.اونا هم خوب پسرشونو میشناسن واسه همینه که هر جوری دوس دارن رفتار میکنن....

بعد از گفتن از غصه ها بریم سراغ جاهای خوبش.

اون شب عروسی من یه کمی گریه کردم اونم جوگیر شدم از بس شعرای گریه دار واسه من خوندن.ولی مامانم خیلی گریه کرد.ما زیادی به هم وابسته هستیم.منم که زیاد گریه نکردم چون هنوز حالیم نبود که دارم راستی راستی از اون خونه میرم.همه چی عالی پیش رفت.یه جشن خیلی ساده و صمیمی.آخرشب که اومدیم خونمون هم کلی خوش گذشت.یه عالمه بزن و برقص وخنده.کم کم همه ی مهمونا رفتن و فقط موندن مامان و بابام و خواهری طلا و داداشم.داشتیم از خستگی میمردیم.اما دلمون میخواس بازم دور هم بشینیم.آخرش مامان اینا هم رفتن.همسری رفت پایین تا دم در بدرقه شون کنه.من موندم تو خونه.شده بودم مث یه روح سرگردون.همش راه میرفتم و با خودم حرف میزدم و گاهی گریه میکردم.انگار باورم نمیشد که تو چه موقعیتی قرار گرفتم.وقتی همسری اومد بالا و حال و روزم رو دید بغلم کرد و کلی بوس ونوازش.اما من همش بداخلاقی میکردم.خلاصه یخورده طول کشید تا حالم درست شد و آدم شدم.

شب خوب و قشنگی بود....

امروز کلی کار دارم ظهرم باید برام دانشگاه.بقیشو بعدا تعریف میکنم.یه کوچولو هم ادامه میذارم اگه دوست داشتین بگین رمز بدم.[به این میگن اعتماد به نفس.جوری حرف میزنم که انگار الان شونصد تا خواننده ی منتظر دارم[نیشخند]]


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 9:33 توسط فاطمه|

با یه تاخیر کوچیک 1 ماهه اومدم.کلی حرف و تعریف دارم از شروع زندگی مشترکمون.

یادتونه میگفتم برم خونمون اولین کار یه خط پرسرعت میگیرم؟ اینجا حتی کامپیوترم نداشتم.لب تاپ همسری پوکیده بود و cd های نصب ویندوزشم گم شده بود.با cd های غیر اورجینال خودشم که نصب کردیم همش یه قسمتی ایراد پیدا میکرد.بالاخرا دیروز درست شد.

الان همسری اینجا نشسته و همش میترسم هر لحظه بیاد سرک بکشه که من چیکار میکنم.فردا یه پست حسابی میذارم از حال و روز روزایی که گذروندم....


نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 16:53 توسط فاطمه|

اصلا فکرشو نمیکردم اینقدر دلم برای اینجا نوشتن تنگ بشه.۱ ماه هم بیشتر شده که نت ندارم.راستش چون خیلی هم این روزا کار داشتم یکمی بیخیال نت شدم.البته تقریبا هفته ای یه بار به وبلاگ دوستام سر میزدم و میخوندمشون اما نمیتونستم نظر بذارم.تو این مدت که یه جورایی از نوشتن محروم شده بودم متوجه شدم بعضی از کسایی که من فکر میکردم دوستای خوبی تو این دنیا هستن برام درواقع نبودن.حتی این چندوقته یه سراغی نگرفتن که من کجام و چرا نیستم.راستش یه کمی یعنی بیشتر از یه کمی از این موضوع ناراحت شدم.البته بعضی ها هم مثل بهار نازنین یا ملیحه ی دوست داشتنی یا عروس خانوم عزیزم حتی تو نبود من به یادم بودن و باعث شدن کلی خوشحال شم...چقد لوس بعد این همه وقت دارم مینویسم بعد با گله و ناراحتی شروع کردم.ولی خوب این حرفا مونده بود روی دلم.....

حالا بریم سراغ این روزای شلوغ پلوغ من.این ۱ ماه تمام مدت مشغول خرید بودیم.روزا با مامانم شبا با همسری.جوری شده بودم که از هرچی بازار و مغازه و مرکزخریده حالم به هم میخورد.تا جمعه که جهازبرون داشتیم.جهازمو بردیم خونمون و تا حدودی چیدیم.واااااااااااااای که خیلی خوشگل شده خونمون.حتما سر فرصت (یعنی احتمالا حدود ۱ ماه دیگه) چندتا عکس از خونه میذارم که شما هم ببینین چقد خوکشل شده.سالنم رو طلایی نسکافه ای ست کردم.اتاق خوابمون یه بنفش خیلی خوش رنگ اون یکی اتاق رو هم کرم قهوه ای.آشپزخونه هم سفید و سورمه ای.یعنی دلم یه ریزه شده واسه اینکه زودتر برم اونجا و زندگیمونو شروع کنیم ولی تا ۲۸ام باید منتظر بمونم.

از احوالات همسری خان هم بگم که خوبه.اون بیشتر از من ذوق داره واسه خونه زنگیمون.گاهی کلی حرص میخورم از کاراش.اما خوب سعی میکنم خیلی بهش گیر ندم چون میدونم این روزا حسابی قاطی پاطیه.راستی طبق معمول همیشه مامان همسری گند زد به به خوشی مون.جریانش مفصله که الان نمیتونم تعریف کنم.اما همسری طوری شده بود که ۱ هفته به هیچ عنوان نمیرفت خونشون و حتی میخواستیم همه ی برنامه ها رو کنسل کنیم و همینطوری بریم خونمون.تمام اون هفته من بهش دلداری میدادم.سعی میکردم کاری کنم و جوری حرف بزنم که دلخوریش کم شه و با مامانش اشتی کنه.من احمق هرکاری تونستم کردم که با هم آشتی کنن اون وقت بعد از اینکه دعواهاشون تموم شد مامانش و البته یه کمی هم خود همسری از من شاکی بودن و خیلی راحت یه بار همسری بهم گفت تو از اینکه ما آشتی کردیم ناراحتی.اونقد از این حرف دلم شکست که خدا میدونه اما خوب چاره ای نداشتم جز تحمل.بعد از اونم مامانش هرجا بتونه یه جوری با حرفی چیزی اعصاب منو میریزه به هم.بدیش هم اینه که به خودم حرف نمیزنه تا جوابشو بدم.گوش همسری رو پر میکنه.تو این مدت و با این اتفاقایی که افتاد از ته دلم ازش متنفر شدم.به خاطر همه ی کارایی که تو این ۲ سال با من و زندگیم کرد.به خاطر اینکه هروقت بین من و همسری مشکلی پیش اومد یه جوری به خاطر کارای اون بود.مطمئنم که هیچ وقت نمیبخشمش.نمیبخشمش که حتی به شادی این روزامون هم رحم نکرد و خرابش کرد.هرچند من و همسری سعی کردیم اجازه ندیم رابطمونو خراب کنه اما خوب بالاخرا مامانشه و روش تاثیر داره و در نتیجه.....

بازم بیشترش شد غرغر.اووووووووووه راستی یادم رفت بگم که امتحانامو با سلام و صلوات پاس شدم.خیلی استرس داشتم این ترم.چون واقعا هیچی درس نخونده بودم.از هر کتابی نهایت نصفش رو اونم سرسری یه نگاهی کرده بودم.خدا رحم کرد بهم. 

این روزای آخر یه جورایی منگم.من که این همه ذوق و عجله داشتم واسه شروع زندگی مشترکمون حالا هیچ تصوری نمیتونم از این زندگی تو ذهنم بسازم.نمیدونم چجوری میشه.نمیتونم براش برنامه ریزی کنم.برای همینم سعی میکنم اصلا بهش فکر نکنم.وقتی تو موقعیتش قرار گرفتم اون موقع یه فکری براش میکنم.

شاید دوباره نتونم حالا حالا ها بیام نت.چون وقت کافی نت اومدن ندارم.ایشالا رفتم خونمون اولین کاری که میکنم گرفتن یه خط پر سرعته.بعد جبران غیبتهای این مدت رو میکنم.ببخشید دوست جونا که نمیتونم براتون نظر بذارم اما میخونمتون.

برام دعا کنید که این ۱۱ روز باقی مونده از دست مامان همسری دق نکنم

نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 10:31 توسط فاطمه|

سلااااااااااااااام.

داشتم دیگه میمردم از بی نتی.میدونین چی شده؟ وقتی خونه وصل میشم بعد حدود ۲ دقیقه یه ارور عجیب غریبی میاد و بعدم دیسکانکت میشم.دیگه هرکار میکنم درست نمیشه.تا دیروز که فهمیدم یه تروجان تو کامپیوتر من جا خوش کرده.فعلا به داداشم سپردم یه کاریش بکنه،تا کی طول بکشه و من از خونه نتونم بیام نت خدا میدونه.دیروز صبح که اومده بودم کتابخونه متوجه شدم استفاده ار کامپیوتر اینجا ازاده و هرکی بخواد میتونه راحت بشینه پاش.منم امروز اومدم.الانم همه چپ چپ نگام میکنن. چون همه دارن درس میخونن فقط منم که نشستم پای کامپیوتر و تق تق کیبورد رو مخشونه. اما خب من هیچ اهمیتی نمیدم.

خوب حالا براتون بگم از احوالات این روزا.این چندوقته، بعد از خرید خونه مدام درگیر خرده کاریاش هستیم.با همسری تقریبا هر شب بیرونیم.آپارتمانمون کابینت شده بود اما هود و سینک و گاز و فر و این چیزا رو نداشت. رفتیم و اینا رو گرفتیم.بعد سرویس آیینه دسشویی و حمام رو باید میگرفتیم و یه سری خرده خرید دیگه.حسابی فکرمون مشغول کارای خونه اس.بعد حالا میدونین این وسط چی شد؟وقتی اومده بودن پکیج رو نصب کنن مرده اشتباهی لوله ی آب رو سوراخ میکنهشبعد هول میشه و تا بره فلکه ی آب رو ببنده، دیوار نازنین سالن حسابی نم میده.یعنی من و همسری وقتی دیدیم خشکمون زد.گند زده بود به دیوار.فعلا یه بخاری بردیم اونجا تا دیوار خشک شه بعدش ببینیم  باید چیکارش کنیم.خیلی اعصابمون سر این ریخت به هم.

۴شنبه قراره با مامان و بابا و همسری بریم تهران دنبال مبل و سرویس خواب .هنوز با خودم کنار نیومدم که بهتره یه سرویس مبل استیل بگیرم با ناهارخوری ۱۲ نفره. یا اینکه یه سرویس مبل اسپرت بگیرم با یه نیم ست کاناپه.خودم دومی رو بیشتر ترجیح میدم چون خونم اسپرت میشه اما خوب مامان میگه سرویس استیل  با نهارخوری بزرگ بهتره.نمیدونم واقعا. فقط دعا میکنم خیلی راحت یه چیز خیلی خوشگل بگیرم.اعصاب چند روز تهران  رفتن و گشتن رو ندام.

این روزا من به شدت دارم نقش یه خانم فهمیده رو بازی میکنم.همسری حسابی اعصابش قاطی پاطیه.فکر کارای خونه و مخارجش و چکاش اعصاب نذاشته براش.به خاطر همینم بداخلاق شده و به همه چی من گیر میده.اصلا هم حواسش به من نیس.حتی وقتی میخوابیم سریع پشت میکنه به من و چشماشو میبنده.اما خوب من دارم همه ی سعیمو میکنم که درکش کنم.باهاش بداخلاقی نکنم.بهش انرژی مثبت بدم.خلاصه حسابی خانم خوبی شدم.اما واقعا کار سختیه.گاهی دلم میخواد کله ی این همسری خان رو بکنم...

راستی تاریخ عروسی رو هم مشخص کردیم. ۵شنبه ۲۷ بهمن. میدونین ما جشن دیگه نمیگیریم.یعنی وقتی که عقد کردیم به جای اینکه  نامزدی بگیریم جشن عقد گرفتیم.سالن و آتلیه و لباس عروس و اینا.حالا الان به جای جشن عروسی قراره یه مهمونی مثل نامزدی بگیریم.( کارامون برعکسه ما).منم دیگه لباس عروس نمیپوشم.میرم یه لباس نامزدی اما سفید میگیرم.آتلیه هم میرم اما تالار دیگه نه.

دلم میخواد یکم درمورد کارای خانواده ی همسری غر بزنم اما به خودم قول دادم دیگه تا وقتی به دیوونگی نرسوندنم حرفی نزنم.اما خوب واقعا از رفتاراشون خیلی ناراحت میشم.همش با خودم فکر میکنم یعنی وقتی مستقل شیم دست از این کارا برمیدارن یا نه؟؟؟؟

یه چی بگم؟هنوز باورم نمیشه کمتر از ۲ ماه دیگه به چیزی میرسم که ۲ سال تمام فکر و ذهنم بوده. راستش اصلا هنوز با خودم به تفاهم نرسیدیم که آمادگیش رو دارم یا نه.خانم خونه شدن کار سختیه؟ استقلالش که مطمئنم خیلی شیرینه اما مسوولیتاش چی؟

کلی کار دارم که باید به همش برسم حالا این میون امتحانام شده قوز بالا قوز.مقاومت مصالح رو حذف کردم.نمیرم واسه امتحانش.هرچی فکر کردم دیدم عمرا پاس شم.منم کلا بیخیالش شدم.مونده ۵ تا درس دیگه که از همه بدترش محاسباته.خدا خودش این ترم رو به خیر بگذرونه..

دیگه جدی جدی همه دارن عصبی میشن اینجا. نمیدونم چرا کیبوردشون انقد تق تق میکنه؟ خداکنه زودتر از دست این اینترنت دیال آپ خونمون خلاص شم.چند روز پیش به همسری میگم تنها چیزی که من تو خونه ی بابام در مضیقه بودم اینترنت پرسرعته.بریم خونمون اولین چیزی که میگیریم وایمکس یا ای دی اس اله.(بابا میگه همین طوری داداشم یه سره پای کامیوتره دیگه اینترنت پرسرعت بگیریم که کلا درسو میذاره کنار)

داره تعطیل میشه کتابخونه. بلکه زودتر همون اینترنت ذغالیه خونمون درست شه تا راحت بتونم بیام و بخونمتون دوست جونا....

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 12:37 توسط فاطمه|

koli harf daram ama netam daghoon shode.alanam umadam kafinet ama fonte farsi nadare.hamsari ham montazere.

bebakhshid doost juna ke nazaratunam taeed nakardam

نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 19:37 توسط فاطمه|

مال ما شد

 خودم هنوزم  باورم نمیشه.خیلی راحت و غیر منتظره همه چی درست شد.شنبه شب بابا از سفر اومد, یکشنبه صبح با همسری رفتن آپارتمان رو دیدن, بابا نظرش مثبت بود, عصرش من و مامان و همسری دوباره رفتیم که من یه بار دیگه هم ببینم اونجا رو و نظر قطعیم رو بگم, یکشنبه غروب همسری و بابا با صاحب آپارتمان قرار گذاشتن,2 ساعت صحبت کردن و چک و چونه ,ساعت 9 دیشب آپارتمان مال ما شد. من که هنوز که هنوزه باورم نمیشه.همون آپارتمانی که دلم میخواس حالا شده مال خود خودمون.دیشب مث دیوونه ها همش به همسری میگفتم یعنی الان من و تو یدونه خونه واسه خودمون داریم؟؟ همسری میگفت آره عزیزم.بعد دوباره میگفتم یعنی یدونه خونه که فقط مال من و توئه؟ میگفت آره عزیزم. میگفتم همون یدونه خونه ای که دلم میخواس؟میگفت آره عزیزم.میگفتم یعنی الان اون یدونه خونه که اونجاس مال ماس؟ میگفت کچلم کردی عزیزم.خلاصه که من دیشب کلا هنگ بودم.حتی نمیتونستم بشینم.از لحظه ای که همسری زنگ زد و گفت درست شد تا حدود 1 ساعت بعدش فقط تو اتاقم راه میرفتم و همین چرت و پرتا رو قاطی پاطی به همسری میگفتم.آخرش کلافه شده بود انقد که یه تو این اتاق فسقلی بالا پایین رفتم.اما خوب دست خودم نبود

یکمی دلم شور میزنه.گفتم که ما 50 تومن پولمون کم بود.آقاهه یه چک از همسری گرفته برای 6 ماه دیگه. همسری که همش میگه نگران نباش جور میشه اما من یخورده ته دلم نگرانم.دیشب به همسری گفتم اگه تو رفتی زندان من منتظرت می مونم تا برگردی.مامی میگفت اگه بری زندان بدم نمیشه, اونجا کلی پرونده و موکل برا خودت جور میکنی.خواهری هم قول داد که براش کمپوت آناناس و گیلاس که دوست داره ببره.خلاصه حسابی به همسری روحیه دادیم.

وااااای خدا خیلی خوشحالم.خیلی خوشحالم که زندگیمون رو تو خونه ای شروع میکنیم که مال خودمونه.خیلی خوشحالم که دیگه جدی جدی داریم به روز مستقل شدن نزدیک میشیم.یه عالمه احساسای عجیب و خوب دارم....

راستی طبق معمول که سر هرچی خانواده ی همسری باید یه اعصاب خوردی برای من درست کنن, این بارم کارشونو به نحو احسن انجام دادن.الان چون خیلی خوشحالم و حوصله ی غر زدن ندارم براتون نمیگم چی کردن.امروز خیلی حرصی شدم اما سعی کردم فقط به شادی خونه دار شدن فکر کنم.میخواستم به همسری بگم اما دلم براش سوخت.گفتم اون خودش به اندازه کافی اعصابش از دستشون خورد هس من دیگه بدترش نکنم.خلاصه که بسی دختر خوبی شدیم و به روی مبارک نیاوردیم.البته همسری خودش فهمید....

واااااااااای بالاخره مال ما شد.واقعا باورم نمیشه...

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 0:10 توسط فاطمه|


آخرين مطالب
» آی عشق...
» سال خوبی داشته باشین
»
»
»
»
» تقریبا اومدم
» ...
» man net mikhaaaaaaaaaaam
» صاحب یه سقف شدیم...

Design By : Pichak